خاطرات جنگ جهانی دوم ؛ وحشت گرسنگی

خاطرات جنگ جهانی دوم

مشهور ترین دفتر خاطرات جنگ جهانی دوم را یک دختر یهودی به‌نام آن فرانک نوشته که از دست نازی ها در گوشه‌ای مخفی شده بود. اما او تنها بچه‌‍‌ای نبود که خاطره رنج هایش را یادداشت می‌کرد.

در ۱۹۴۲ که ژاپنی ها جاوه را اشغال کردند، یک پسر بچه هلندی به‌نام رابرت دِ هوی با خانواده‌اش در آن جا زندگی می‌کردند. آن‌ها پدرش را به یک اردوگاه اسرا و خودش و مادرش را به اردوگاه دیگری فرستادند. او سه سال تمام با گرسنگی بی‌حد دست‌و‌پنجه نرم کرد، وعاقبت زنده ماند. در ادامه بخشی از دفتر خاطرات رابرت را باهم مرورمی‌کنیم.

روز اول

بالاخره به اردوگاه اسرا رسیدیم و به ما گفتند که باید منتظر بمانیم تا فرمانده اردوگاه بیاید. ما را مجبور کردند که زیر تیغ آفتاب سوزان، بیش از دوساعت در یک زمین فوتبال خبردار بایستیم. بچه ها گریه می‌کردند و بزرگتر ها از حال می‌رفتند، ولی هیچ کس اجازه نشستن نداشت.

روز هفتاد و سوم

تمام مدت به غذا فکر می‌کنم. نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. موقعی که بازی می‌کنیم یا می‌خوابیم، برای مدتی گرسنگی از یادمان می‌رود. جیره غذایمان هر روز اندکی نسبت به روز پیش کمتر می‌شود. آدم به متوجه می‌شود، ولی بعد یادمان می‌آید که روز اول مقدار غذا چقدر بود و حالا چقدر شده. شام به طور معمول تشکیل شده از یک کاسه سوپ رقیق سبزی و مقداری برنج. اگر بخواهیم کمی بیشتر غذا بخوریم باید خودمان خوراک‌مان را بکاریم که شامل هویج، پیاز، کلم و گوجه‌فرنگی است. اما مجبوریم به نوبت اطراف باغچه‌ها نگهبانی بدهیم، چون اگر هواسمان نباشد غیر از اسرا، حتی نگهبان های اردوگاه سعی میکنند سبزیجات‌مان را بدزدند.

روز دویست و سی و ششم

مامان امروز گفت آن قدر بزگ شده‌ام که در کار های منزل کمکش کنم. حالا وظیفه نظافت توالت را به عهده من گذاشته است. کار کثیف و خفت باری است، چون عده زیادی از آن استفاده می‌کنند و اغلب اسرا هم مبتلا به اسهال هستند و… . اما زیاد مهم نیست، چون من یک زمین‌شور دارم به علاوه، عاقبت یک شغل واقعی به دست آورده‌ام.

روز سی‌صد و هفتاد و هفتم

امروز روز مهمی بود. بالاخره بسته‌های خوراکی صلیب سرخ از راه رسید. خیلی خوب شد، چون در این چند ماه اخیرا همه سگ‌های و گربه‌‍‌ها را خورده‌ایم. شکار موش هم فایده‌ای ندارد. غذا به قدری نایاب است که حتی موش‌ها هم از این جا مهاجرت کرده‌اند و رفته‌اند. ما هر قوطی ژامبون را بین پنج نفر تقسیم کردیم. سهم من عبارت بود از ده دانه کشمش، سه عدد انجیر خشک، یک نخ سیگار و تکه‌ای شکلات به اندازه یک تمبر پست. من سیگار را با ده دانه کشمش دیگر تاخت زدم.

حتما خوشتون میاد  هنر سخنرانی هیتلر

روز پانصد و هشتادم

تحمل این وضع خیلی سخت است. هر روز عده‌ی زیادی اسرا می‌بینم که یا لثه هایشان خونریزی می‌کند، یا دندان‌شان می افتاد. همگی دچار کچلی شده‌ایم و شکمهایمان از فرط گرسنگی و بیماری ورم کرده است. روی صورت و بدن بعضی از اسرا جوس ها و کورک‌هایی به بزرگی یک توپ پینگ‌پونگ درآمده. دیگران از زخم‌های چرکی روی پایشان رنج می‌برند. هیچ کس باند یا مواد لازم برای پانسمان زخم‌ها ندارد.

روز هفتصد و یکم

می‌گویند که جنگ رو به پایان است. چند زن شیردل، قطعات یک رادیو را به طور قاچاق وارد اردوگاه کردند. اگر ژاپنی‌ها مچ‌شان را می‌گرفتند، بی‌برو برگرد اعدامشان می‌کردند. اما خبر خوش این که آمریکایی‌ها دارند ژاپن را شکست می‌دهند. ما هر روز انتظار پایان جنگ را می‌کشیم. دیگر یادم نمی‌آید  که آزاد بودن و یک شکم سیر غذا خوردن چه حالی دارد.

روز هفت‌صد و بیست و هفتم

دیشب به ما گفتند که باید همه در میدان فوتبال اردوگاه جمع شویم. ولی هرگز اجازه نداشته‌ایم بعد از تاریکی از ساختمان خارج شویم. ژاپنی ها هر اسیری را که در طول شب در محوطه ببینند ، با تیر می‌زنند. اما من توانستم در زیر نور مهتاب دروازه‌ی اصلی اردوگاه را ببینم که چهارطاق باز بود. با این حال، هیچ‌‍کس بیرون نرفت. آخر، نمی‌دانستیم  که باید کجا برویم. بعد، امروز صبح افسرهای انگلیسی وارد اردوگاه شدند. ما همان طور که ژاپنی ها یادمان داده بودند، شروع کردیم به تعظیم کردن. اما انگلیسی ها جلویمان را گرفتند.

سومین روز آزادی

امروز بعد از ظهر پدرم از دروازه‌ی اردوگاه وارد شد. مامان گفته بود که او دارد می‌آید. از سه سال و نیم پیش به این طرف، او را ندیده بودم. اصلا او را نشناختم. او هم به سختی من و مامانم را شناخت. اما حالا دیگر دوباره دور هم هستیم.

کابوس به پایان رسید.

منبع : کتاب جنگ وحشتناک جهانی دوم اثر تری دیری

دیدگاهتان را بنویسید