رایش سوم، مقاومت تا آخرین نفس

آلمان هیتلری در سراشیبی سقوط افتاده و ستاره اقبال رایش سوم رو به خاموشی نهاده بود. در شرایطی که همه شواهد حکایت از شکست قریب الوقوع و محتوم آلمان در جنگ جهانی دوم داشت، چرا پیشوای نازی تا واپسین دم حیات دست از مقاومت برنداشت و تسلیم را نپذیرفت؟ به کدام دلیل تا آخرین روزها اکثر فرماندهان نظامی و شمار زیادی از مردم عادی آلمان با وجود شرایط نامساعد و مصیبت بار، بر هیتلر نشوریدند و پای از نبرد با متفقین پس نکشیدند؟ این پرسشی است که مدتهاست اذهان بسیاری را در طول دهه ها به خود مشغول کرده است.

پرده آخر

سقوط نهایی نزدیک بود. نیروهای نظامی در شهرهای کوچک و بزرگ آلمان با وجود اینکه در آستانه فروپاشی قرار داشتند، هیچ انعطافی در مقابل دشمن نشان نمی دادند و این وضع حتی تا آوریل ۱۹۴۵ ادامه داشت. میلیونها نفر بدون آب، برق و سوخت مانده بودند، ولی خبری از هرج و مرج و اغتشاش نبود. تمام سیستم اداری آلمان با نظم کامل کارش را انجام می داد. حتی حقوق کارمندان و مزدبگیران دولت هم تا ماه آوریل، یعنی آخرین ماه حکومت نازی پرداخت شد. آلمان همچنان در فعالیتهای دانشگاهی پول خرج می کرد تا روی اروپای جدید تاثیر بگذارد. اگرچه حجم و تعداد روزنامه کم شده بود، ولی آنها همچنان به صورت مرتب منتشر می شدند و توسط پست به دست مشترکان می رسیدند. هنوز هم سرگرمیهایی وجود داشت. در روز ۱۲ آوریل ۱۹۴۵ ارکستر فیلارمونیک برلین آخرین کنسرتش را برگزار کرد، درست چهار روز پیش از آنکه یورش شوروی به پایتخت آغاز شود. شهروندان اشتوتگارت تا چند شب پیش از تسلیم شهر، یعنی ۲۲ آوریل می توانستند فیلم “زن آرزوهای من” را در سینما تماشا کنند. آخرین مسابقه فوتبال زمان جنگ در ۲۳ آوریل بین بایرن مونیخ و رقیب محلی آنها، یعنی تی اس وی ۱۸۶۰ برگزار شد که سه بر دو به نفع بایرن مونیخ تمام شد. یک هفته از این دیدار فوتبال نگذشته بود که هیتلر خودکشی کرد.

نشانه های فروپاشی

با تمام مشکلات، ورماخت (ارتش آلمان) همچنان به نبرد ادامه می داد. با نزدیک شدن روزهای پایانی جنگ آلمانیها هر ماه بین سیصد تا چهارصد هزار کشته می دادند، ولی یاغی گری آنچنان که در سال ۱۹۱۸ رخ داده بود، این بار به طور همه جانبه اتفاق نیفتاد. اکثر سربازان و مردم شهرهای درگیر در جنگ در روزهای پایانی انتظار خاتمه جنگ را می کشیدند. نشانه های فروپاشی رژیم نازی آشکار بود. با وجود مجازاتهای سنگینی که برای سربازان فراری در نظر گرفته شده بود، برخی از نیروهای ارتش پا به فرار می گذاشتند. البته این عده تا پایان جنگ هم از یک اقلیت بیشتر نشدند و تاثیر چندانی بر روند جنگ نداشتند. ورماخت در وضعیتی نامناسب به جنگ ادامه می داد و به تدریج عقب نشینی می کرد. فرماندهان آلمانی در آن شرایط پیچیده و طاقت فرسا راههای مختلفی برای برون رفت از بحران پیشنهاد می کردند. اجرای این راهکارهای مختلف و شتابزده وضع آلمان را بدتر می کرد. تابستان ۱۹۴۴ بود که با ورود نیروهای متفقین به نرماندی و پیشروی ارتش سرخ در لهستان روند جنگ کاملا به ضرر آلمانیها تغییر کرد؛ ولی هیتلر و دیگر رهبران آلمان تصور می کردند که جنگ حتی اگر به موفقیت تمام و کمال نینجامد، باز هم تنها راهی است که از طریق آن می توان به موفقیتها و پیشرفتهای بعدی فکر کرد. یکی از مهمترین دلایلی که نازیها را به ادامه جنگ ترغیب می کرد، امیدی بود که به آماده شدن سلاحهای جدید و ویرانگرشان داشتند. ولی پیش بینی آنها درست از آب درنیامد، چون متفقین خیلی زودتر به سلاحهای پیشرفته تری از جمله بمب اتمی دست پیدا کردند و کار نیمه تمام را به سرانجام رساندند. گروهی معتقدند نازیها جنگ را تا روزهای آخر به امید آماده شدن سلاحهای جدیدشان ادامه دادند. آنها فکر می کردند اگر از این راه بتوانند ضربه سنگینی به متفقین وارد کنند، اتحاد شوروی و دشمنان غربی آنها از میان خواهند رفت و آنگاه در مذاکرات احتمالی آنها می توانستند دست بالا را داشته باشند و دستکم از دشمنانشان امتیاز بگیرند و جنگ را با حفظ لاقل بخشی از سرزمینهای تحت تصرفشان ترک کنند. این خیالهای واهی رهبران رژیم نازی را از واقعیت دور می کرد. از یک سو با شکست در نبرد آردن در بلژیک که آخرین تلاش آلمان برای متوقف کردن پیشروی متفقین بود و از سوی دیگر با یورش ارتش سرخ به آلمان در آغاز سال ۱۹۴۵، آلمان جنگ را از دست رفته می دید. در ماه مارس غربیها از رود راین گذشتند. از آن پس پیشروی به قلب سرزمینهای رایش سوم خیلی سریع صورت گرفت. در شرق ارتش شوروی پیش آمده بود و با توقفی که برای تجدید قوا داشت، خود را برای هجوم به برلین آماده می کرد. در حالی که هیچ دلیل منطقی برای ادامه جنگ وجود نداشت، ورماخت دست بردار نبود. چنین جنگی که در آن بدون هیچ مذاکره ای نبرد تا آخرین سنگر ادامه یابد، در تاریخ معاصر جهان و به خصوص اروپا نادر است. اکثریت قریب به اتفاق جنگهای معاصر مانند جنگ جهانی اول با نوعی از مذاکرات و توافقات به پایان رسیدند. حتی حکومتهای اقتدارگرا هم معمولا هنگامی که شکست را اجتناب ناپذیر می بینند، به فکر چاره می افتند. معمولا در حالی که حکومت در آستانه شکست در جنگی قرار می گیرد، به وسیله انقلاب توده ها از پایین فرو می پاشد یا با کودتای نخبگان نظامی از درون مضمحل می شود؛ ولی هیچ کدام از اینها برای حکومت نازی رخ نداد. آنها همچنان مقاومت می کردند و تمایلی به مذاکره نداشتند. ولی چرا چنین بود؟

گروهی می گویند مذاکرات پنهانی پیوسته در جریان بود و دلیل تسلیم نشدن نازیها آن بود که متفقین به آنها اعلام کرده بودند که تسلیم را تنها در صورتی می پذیرند که آلمان در ازای تسلیم شدنش هیچ قید و شرطی نگذارد و این چیزی نبود که برای هیتلر قابل پذیرش باشد. هیتلر قبلا که دست بالا را در جنگ داشت اعلام داشته بود که فقط تسلیم بی قید و شرط را می پذیرد و حالا در پاسخ کازابلانکا ۱۹۴۳ همین را از متفقین می شنید.

هیتلر مخالف مذاکره

هنگام نزدیک شدن نیروهای متفقین غربی و نیروهای شوروی، بسیاری از سران بلندپایه دستگاه حکومتی نازیها هشدار دادند که باید برای بیرون رفتن از جهنمی که در آن گیر کرده بودند دنبال راه چاره ای باشند. اشاره آنها به اقدام برای مذاکره با دشمن بود؛ ولی راهکارهای آنها هیچ گاه عملی نشد، چرا که با مخالفت شخص هیتلر روبرو بود. هیتلر معتقد بود زمان مذاکره فرا نرسیده است. او بر این باور بود که باید روزی اب متفقین بر سر میز مذاکره بنشیند که از موضع قدرت با آنها صحبت کند. هیتلر می خواست ابتدا اوضاع میدان جنگ را به نفع خود بهبود بخشد تا با دست پر وارد گفتگو با طرف مقابل شود، کاری که هرگز نتوانست انجام دهد. عده ای بر این باورند که هیتلر تسلیم شدن را خیانت به ملت آلمان می دانست و ادامه جنگ، ریشه درحس میهن پرستی او داشت و به هیچ وجه حاضر نبود اجازه دهد تجربه سال ۱۹۱۸ تکرار شده و آلمان در برابر دشمنانش سرافکنده باشد. مسلما یکی از عوامل مهمی که شکاف را در حکومت رو به افول رایش عمیقتر کرد، اختلاف او و دیگر سران حکومت درباره لزوم شروع مذاکرات بود. هیتلر می گفت تسلیم شدن در آن شرایط نتیجه ای جز خواری ملت نخواهد داشت. شاید در آن وضعیت به خوبی می دانست که خودکشی آخرین مرحله زندگی او خواهد بود و روزهای عمرش به شماره افتاده است.

چرا هیتلر سرنگون نشد

اقدام به ترور هیتلر حتی در سالهای قبل توسط بعضی فرماندهان بلندپایه ارتش صورت گرفته بود؛ ولی نکته حیرت انگیز این است که در روزهای پایانی حکومت او که همه می دانستند دیری نخواهد پایید، هیچ کس برای کشتن او حرکتی نکرد و جالبتر از آن اینکه حتی افسرانی که با اتفاق نظر معتقد بودند باید مذاکره را با متفقین آغاز کرد، حتی برای برکناری او یا انتخاب یک نفر دیگر که به عنوان رهبر با دشمن گفتگو کند، دست به هیچ اقدامی نزدند. جواب این معما فراتر از شخص دیکتاتور است و باید آن را در ساختار حکومت نازی و مرامی پیدا کرد که آنها خود را بدان پایبند می دانستند. یکی دیگر از پاسخهایی که می شود به این پرسش داد وضعیت روانی است که حکومت هیتلر ایجاد کرده بود. چندین ترور پیشتر ناکام مانده بود کسانی که قصد جان هیتلر را کرده بودند، به شدیدترین وجه کشته شدند. حتی رومل هم نتوانست نقشه قتل هیتلر را عملی کند. رژیم در تمام سالهای حکومتش چنان فضای رعب و وحشتی ایجاد کرده بود که حتی در روزهای فروپاشی آن هم هیچ کس جرات نمی کرد نقشه ای علیه هیتلر بریزد.

حتما خوشتون میاد  ماجرای بمب اتمی نازی ها و توقف تولید آن

گسترش نفرت

آلمان برای ادامه جنگ هزینه های سنگینی پرداخت می کرد. آنها به جز حملات دشمن، با مخالفان داخلی نیز روبرو بودند. البته در این میان افرادی هم بودند که چندان با رژیم اتفاق نظر نداشتند؛ ولی از این ترورها جان سالم به در بردند. حتی در میان کسانی که به عنوان مجرمان توطئه ۱۹۴۴ دستگیر شده بودند هم بسیاری نجات پیدا کردند. معمولا در مورد دستگاه حکومتی هیتلر گفته می شود تا روزهای آخر وحدت و یکپارچگی در میان سران تصمیم گیرنده این حکومت وجود داشت؛ ولی این موضوع کاملا درست نیست. مدارک محرمانه ای که بعدها بیرون آمد، تصدیق می کرد نفرت تمام حزب را در خود فرو بره بود و حتی خیلی زودتر از اینکه حکومت سقوط کند، خیلیها اعتقاد اولیه شان به حزب را از دست داده بودند. البته افراد بلندپایه حکومت هیچ وقت دلسردیشان را بروز نمی دادند. در این میان مردم از جنگ خسته به دو دسته تقسیم شده بودند: عده ای بر این باور بودند که بهتر است خارجیها کشورشان را اشغال کنند تا آنها از استبداد نجات یابند؛ ولی برخی چنان از انتقام متفقین به خصوص شوروی وحشت زده بودند که هرگز حاضر نبودند کشورشان به دست آنها بیفتد. بیشتر هیمن عده بودند که به دوام جنگ کمک می کردند و با اینکه بسیاری از آنها رژیم کشورشان را دوست نداشتند، برای جلوگیری از اشغال توسط دشمنان می جنگیدند و عمر حکومت هیتلر را طولانیتر می کردند.

جنگ سختی که در شرق درگرفته بود باعث می شد تا سربازان و مردم همچنان متحد باشند. وحشت از اینکه سرنوشتشان به دست شوروی بیفتد باعث می شد سربازان آلمان با تمام وجود در برابر این کشور بجنگند و این هیچ ربطی به حمایت از حکومت نازیها نداشت و آنها برای حفظ زندگی خوشان، همرزمانشان و خانواده شان فداکاری می کردند. مردم هم وضعیت اسفباری داشتند. یا با خانوادهشان به مقاصد نامشخصی فرار می کردند یا می نشستند و سرنوشتی بدتر از آن را انتظار می کشیدند. آمار خودکشیها به ویژه در بخش شرقی آلمان بالا رفت و هر روز عده زیادی از مردم به زندگیشان پایان می دادند. البته با ورود ارتش سرخ بسیاری از تبلیغات ضدکمونیستی حکومت آلمان به واقعیت پیوست. سربازان شوروی در شهرها به بسیاری از زنان تجاوز کردند. برخی تخمینها حاکی از آن است که ۲۰ درصد زنان قربانی این وقایع شدند. اگرچه حملات در غرب هم به همان شدت بود؛ ولی در قسمت غربی آلمان ترس و وحشت تا این اندازه به جان مردم نیفتاده بود شمار متعصبان در غرب کمتر بود و جنگ در این قسمت ویرانی کمتری به بار آورده بود. در ماههای پایانی جنگ تمام مارشالها و سران آلمانی در قسمت باقیمانده خاک آلمان جمع شده بودند و اوضاع آشفته ای در این بخش حاکم بود. در زمانی که حملات شدت یافته بود و آشفتگی در کشور بالا گرفته بود، هر کدام از مناطق آلمان که در جنگ درگیر بودند به گونه متفاوتی اداره می شدند و روش متفاوتی برای تسلیم شدن یا ادامه جنگ اتخاذ کرده بودند. در واقع قدرت از حالت متمرکزی پیش از آن داشت بین فرماندها محلی تقسیم شده بود. با وجود وحشتی که همیشه به طرف بازنده جنگ دست می دهد، تعدادی از سربازان آلمانی و مارشالهای این کشور قصد داشتند با نمایشهای قهرمانانه جانشان را به خطر بیندازند و به نبرد ادامه دهند. شاید هم دلیلش این بود که دیگر امیدی برای زندگی کردن نداشتند. در این روزها بسیاری از اعضای حزب، شهردارها و دیگر مقامات بلندپایه اسلحه به دست می گرفتند، به سربازان و مردم می پیوستند و آنها را به ادامه جنگ تشویق می کردند. احتمال دستگیری و مجازات آنها توسط متفقین در صورت شکست در جنگ نیز به بسیاری از آنها انگیزه مضاعف می داد.

فرماندهانی که به هیتلر اعتقاد داشتند و از او پشتیبانی می کردند، متحد و همصدا بودند. حتی بیشتر آنها هم که در باطن از هیتلر بریده بودند، کاری جز حمایت از او نمی کردند و نمی توانستند از این وظیفه سرپیچی کنند. دستورهایی که از بالا می رسید به تدریج غیر قابل اجرا می شد، با این حال بسیاری از فرماندهان اطاعت نکردن از دستورات را خیانت به ملت می دانستند. حتی در اواخر آوریل ۱۹۴۵ مارشال کسلرینگ که در ایتالیا مقاومت می کرد، با وجود آنکه دیگر هیچ امیدی نداشت؛ ولی تا زمانی که خبر مرگ هیتلر را نشنیده بود، حاضر نشد خودش را تسلیم کند. بنابراین جمعی از نخبگان ارتش تا آخرین لحظه هیتلر را رها نکردند و این نکته ای بود که او را از دیگر دیکتاتورهای تاریخ متمایز می کرد. دلیل وفاداری یاران هیتلر به او ریشه در شخصیت کاریزماتیک و پرابهت او دارد و اینکه همه می دانستند که او کسی نیست که تسلیم دشمن شود، به همین دلیل کوتاه نمی آمدند و حتی با دادن تلفات و پذیرش خسارات سنگین در شهرها دست از نبرد نمی کشیدند. علاوه بر شخصیت هیتلر، نظام سیاسی که او تدارک دیده بود بسیار قدرتمند بود. آلمان از لحاظ تسلیحاتی هم در اروپا قدرت بیهمتایی بود؛ ولی در مقایسه مثلا ایتالیای موسولینی فاقد این فاکتورها بود. شاید اگر کشورهای قدرتمندتری همپیمان هیتلر بودند، شرایط به گونه دیگری رقم می خورد. موسولینی که به عنوان مهمترین دوست هیتلر شناخته می شد، در جولای ۱۹۴۳ از میدان بیرون رفت. هیتلر تکیه گاه دیگری برای برخورداری از پشتیبانی آن کشور و ادامه جنگ نداشت. او برای مدت مدیدی با تمام نیروی انسانی، ذخایر و انگیزه محدود و رو به پایان آلمان جنگیده بود و هیچ کمکی از بیرون به او نمی رسید؛ ولی تمام وفاداری که هیتلر با ویژگیهای شخصیتی اش کسب کرده بود تا آخر به پای او ماند.

واپسین ساعات

در ۲۹ آوریل ۱۹۴۵ طی مراسمی خودمانی و کوچک هیتلر و معشوقه اش، اوا براون، با هم ازدواج کردند. پس از آن هیتلر منشی خود، تراودی جانگ، را فراخواند. این آخرین دستور او بود. حدود ساعت ۴ صبح، هانس کربس، ویلهلم بورگدورف، ژوزف گوبلز و ماریتن بورمان به عنوان شهود، اسناد ازدواج را امضا کردند. پس از آن هیتلر برای خواب به سمت تخت خود رفت.

هیتلر و اوا براون

هیتلر و اوا براون

در صبح سی ام آوریل، سرتیپ اس اس ویلهلم مانکه که رهبر مرکزی در بخش برلین بود، به هیتلر اطلاع داد که برلین فقط کمتر از از دو روز پابرجاست. در همان صبح او شخصا به هیتلر اطلاع داد که احتمالا مهمات مدافعان، دیشب تمام شده است. او دوباره از هیتلر اجازه دفاع گرفت. عصر همان روز هیتلر با شلیک گلوله و اوا براون با سیانور خودکشی کردند. طبق دستور هیتلر، جسد آنها در باغ و در پشت ساختمان صدارت رایش سوزانده شد. بر اساس آخرین وصیت هیتلر، ژوزف گوبلز، وزیر تبلیغات، در راس دولت قرار گرفت . صدراعظم رایش شد. در ساعت ۳:۱۵ بعد از ظهر، گوبلز و بورمان پیغام رادیویی ای به دریاسالار دونیتز فرستادند و او را از مرگ هیتلر مطلع ساختند. بر اساس آخرین خواسته هیتلر، دونیتز به سمت ریاست جمهوری آلمان منصوب شد.

فروپاشی نهایی

در ۳۰ آوریل رایشتاگ به دست نیروهای شوروی سقوط کرد. رایشتاگ یکی از بزرگترین و مهمترین نمادهای آلمان بود که قویترین نقطه دفاعی در حول وحوش ساختمان صدارت رایش و پناهگاه محسوب می شد. در ساعت ۲۰ یک می گوبلز و همسرش، ماگدا، به صورت همزمان با آمپول سیانور در نزدیکی در پناهگاه خودکشی کردند.

سقوط رایشتاگ

سقوط رایشتاگ

جالب اینجاست که آخرین مدافعین پناهگاه هیتلر، نیروهای داوطلب از هنگ ۳۳ اس اس فرانسه بودند که توانستند پناهگاه را تا صبحگاه ۲ می از دست روسها حفظ کنند.

در ساعت ۱، روسها پیغامی از رادیو آلمان ای وی آی مبنی بر آتش بس دریافت کردند. در اوایل صبح دوم می، نیروهای شوروی به سمت ساختمان صدارت رایش یورش بردند. ژنرال ویدلیگ با پرسنل خود در ساعت ۶ تسلیم شدند. ژنرال بورگدورف و ژنرال کربس، پیش از تلاش برای حمله، دست به خودکشی زدند. افراد کمی در پناهگاه باقی مانده بودند که به وسیله نیروهای شوروی دستگیر شدند. بیشتر افرادی که در پناهگاه ماندند خودکشی کردند و بسیاری از اسناد و مدارک سوزانده شد. … و بدین سان آخرین برگ کارنامه آلمان نازی رقم خورد و رایش سوم به پایان کار خود رسید.

 

دیدگاهتان را بنویسید